تبليغاتX
مردی آمد. زندگی کرد و مرد. تمام.
داستان های کوتاه و معرفی کتاب های داستانی

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 3:44 بعد از ظهر | لینک  | 

خواستم نامه ای برایت بنویسم ولی این جا همه چیز بهم ریخته و نمی شود راست و حسینی به همه چیز مطمئن بود.
عرض کنم که من حالم مثل همیشه ابری است و مدام از همه چی ایراد می گیرد و دیگر مثل گذشته ها نیست که دنبال چیزی بگردد ولی همین قدر است که می داند دنبال بعضی چیزها نباید بگردد و این یعنی این که ازدواج خیلی چیز قشنگی است!!
عرض کنم خیلی دلم برایت تنگ شده... می نویسم دلم خیلی برایت تنگ شده و نمی هراسم از این که بیاد بیاورم تمام سس های قرمز و سفیدی را که توی خیابان انقلاب تهران ریختم توی کف دست هایم و خوردم و تو هم مثل من بودی و همین کار را کردی و نمی هراسم که بیاد بیاورم که خانه ی هنرمندان می رفتم و تو هم می آمدی و البته که من اصلن نمی دانستم اصلن هنرمندان توی این مملکت مزخرف خانه ای هم دارند و ولی تو می دانستی و مرا کشاندی آن جا...
عرض کنم تو درست می گویی... نه ! هنوز نمرده ام و می توانم بنویسم و البته باید بهت بگویم که آخرین داستان کوتاه من قرار است تا همین چند ماه آینده توی دایره المعارف داستان های فارسی چاپ بشود و برود توی نمایشگاهی در نیویورک... فکرش را بکن... بالاخره کاری کردم کارستان... فکرش را بکن من خیلی موفق شدم...عین خودت که نمی گویم چقدر چقدر چقدر...
بگذار بیاد بیاورم که پیتزا داوود را و خیابان انقلاب را و خانه ی هنرمندان را و خنده های رها را و حصارک کرج را و درد دل های آن چنانی را و شوخی های روشنفکری را و گفتن این که "یه روزی یکی که اصلن فکرش رو هم نی کردی میاد سراغت..." (و منظورم عشق بود) و بگذار بیادت بیاورم جایزه ی صد هزار تومنی دو سالانه را و ام پی تری را و پراید ممد صادقی را و متروی هشت شب میردادماد و آزادی و خیلی جاهای دیگر را و گشت زدن توی خیابان انقلاب را و اصلن همین بیاد آوردن ها را ...
نامه دارد تمام می شود ولی خیلی حرف مانده که بزنم... من خوبم و ملالی بجز دوری تو نیست: قربانت- مهدی
.


نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 5:20 بعد از ظهر | لینک  | 


- ... خب اگه خونه نیستی لااقل شماره اداره رو بده. من باز هم زنگ می زنم. قربانت.


- تو کجایی پسر؟ کلینیک هم که نمی آی! آقای دکتر داره لیست رو کنترل می کنه. بیا دیگه.

- خواستم بگم شماره م عوض شده. ايرانسل گرفتم. راستی تو هنوز موبایلت رو عوض نكردی؟ گرفتی یه تک زنگ بزن.

- کاشکی می تونستی بیای. دو روز دیگه خانه هنرمندان یه کار ویدیو ارت داره. می تونی بیای؟

- مامان چرا زنگ نمی زنی؟ تا حالا ده دفعه برات زنگ زدم . هر دفعه یه نفر صحبت می کنه. همه ش هم یه حرف می زنه. خب یه تماس بگیر دیگه.

- آخه تو کجایی که نه خبری ازت هست و نه ایمیلی می زنی و نه وبلاگت رو آپ می کنی؟ نکنه مردی؟

- سلام. حالتون خوبه؟ خیلی گشتم تا شماره تون رو پیدا کردم. خواستم بگم اسفند ماه کنکور دارم. می خوام بالینی امتحان بدم. دیگه نمی خوام فلسفه بخونم. می خواستم برام برنامه ریزی بکنین. راستی حال خانمتئن خوبه؟ اگه خواستین جواب بدین بهم ایمیل بزنین. خداحافظ.

.............

- چی شد؟ نمی آی؟ فردا؟ خانه هنرمندان؟

- دیگه داری خستمون می کنی ها؟ لااقل به شماره ی ... نه! ولش کن. پس ... اصلن ولش بکن. هیچی.

- دیروز نیومدی. یه کیس اومد توپ. حملات پنیک داشت. همه ش هم خواب میدیده که داره گور خودش رو می کنه و خانمش هم داره بهش می خنده. می گفت اگه خیلی زور داشت حتمن باباش رو می کشت. می گفت خالش رو هم می شکت که این خانومه رو به زور بهش داده بوده. می گفت تو شیراز یه روانشناس بهش گفته بوده کنترل خشم نداری. ازم پرسید راست گفته. هیچی نگفتم. امروز میاد دوباره. چی بهش بگم؟

- بابا سلام! کجایی آخه تو؟ از بس مامانت نماز خوند و سر نماز هی گریه کرد دیگه دارم دیوونه می شم. یه زنگی چیزی زن ببینیم زنده ای مرده ای... پول و پلا داری؟

- تو که زنگ نمی زنی فقط خواستم بگم دکتر به بچه ها گفت باید یه جلسه از مشاوره گروهی رو ضبط کنن. راستی دیشب داداشت از پادگانش زنگ زد. گفت با انتقالیش موافقت نشده. خیلی اصرار کرد ولی بهش قضیه تو رو نگفتم. به خدا دیگه خسته شدم. یه خودت زنگ بزن یا...

- سلام. حالتون خوبه؟ دیدم ایمیل هم نزدین فقط خواستم بگم که تاریخ امتحان کنکور امسال افتاده بهمن ماه. همین. خداحافظ.

...............

- تعجب نکن که صبح به این زودی... فقط خواستم بگم دیشب دوباره داداشت زنگ زد. گفت خیلی نگرانته. منم گفتم که تو نمی خوای تا یه مدتی هیشکی رو... نه؟ نباید می گفتم؟ خب من که گفته بودم.

- دیروز کیس اومد. خیلی به هم ریخته تر شده بود. گفت دوباره همون خواب ها رو دیده. بهش گفتم کنترل خشم داره ولی خشمش رو سرکوب کرده. گفتم فکرات غیر منطقی ان. گفتم آدمی زاد نباید با گذشته ی سگی ش زندی کنه. حالا زنش رو به زور دادن یا نه خیلی هم مهم نیس. مهم اینه که توی زنش چیزهای خوبش رو بیشتر از بدی هاش ببینه. باور می کنی که زد زیر گریه؟ بعد هم دو تا از کتاب های الیس رو دادم بخونه. راستی چجور هستی کلن؟

- دیگه دارم خسته می شم مامان! به تو هم می گن بچه؟ نمی دونی هر شب چه قدر هی بران امن یجیب می خونم؟ اصلن به من چه؟ برو بمیر! خاک بر اون سرت بکنن! دیوونه ی روانی بدبخت! ... آهان! کیف کردی؟ جون من حال کردی یا نه؟ دیدی صدام چه قدر شبیه مامان بود؟ بیا دیگه خره!

- ... ... ...

- ... ...

- ...

- ..

- .

-
نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 1:8 بعد از ظهر | لینک  | 


- ... خب اگه خونه نیستی لااقل شماره اداره رو بده. من باز هم زنگ می زنم. قربانت.


- تو کجایی پسر؟ کلینیک هم که نمی آی! آقای دکتر داره لیست رو کنترل می کنه. بیا دیگه.

- خواستم بگم شماره م عوض شده. ايرانسل گرفتم. راستی تو هنوز موبایلت رو عوض نكردی؟ گرفتی یه تک زنگ بزن.

- کاشکی می تونستی بیای. دو روز دیگه خانه هنرمندان یه کار ویدیو ارت داره. می تونی بیای؟

- مامان چرا زنگ نمی زنی؟ تا حالا ده دفعه برات زنگ زدم . هر دفعه یه نفر صحبت می کنه. همه ش هم یه حرف می زنه. خب یه تماس بگیر دیگه.

- آخه تو کجایی که نه خبری ازت هست و نه ایمیلی می زنی و نه وبلاگت رو آپ می کنی؟ نکنه مردی؟

- سلام. حالتون خوبه؟ خیلی گشتم تا شماره تون رو پیدا کردم. خواستم بگم اسفند ماه کنکور دارم. می خوام بالینی امتحان بدم. دیگه نمی خوام فلسفه بخونم. می خواستم برام برنامه ریزی بکنین. راستی حال خانمتئن خوبه؟ اگه خواستین جواب بدین بهم ایمیل بزنین. خداحافظ.

.............

- چی شد؟ نمی آی؟ فردا؟ خانه هنرمندان؟

- دیگه داری خستمون می کنی ها؟ لااقل به شماره ی ... نه! ولش کن. پس ... اصلن ولش بکن. هیچی.

- دیروز نیومدی. یه کیس اومد توپ. حملات پنیک داشت. همه ش هم خواب میدیده که داره گور خودش رو می کنه و خانمش هم داره بهش می خنده. می گفت اگه خیلی زور داشت حتمن باباش رو می کشت. می گفت خالش رو هم می شکت که این خانومه رو به زور بهش داده بوده. می گفت تو شیراز یه روانشناس بهش گفته بوده کنترل خشم نداری. ازم پرسید راست گفته. هیچی نگفتم. امروز میاد دوباره. چی بهش بگم؟

- بابا سلام! کجایی آخه تو؟ از بس مامانت نماز خوند و سر نماز هی گریه کرد دیگه دارم دیوونه می شم. یه زنگی چیزی زن ببینیم زنده ای مرده ای... پول و پلا داری؟

- تو که زنگ نمی زنی فقط خواستم بگم دکتر به بچه ها گفت باید یه جلسه از مشاوره گروهی رو ضبط کنن. راستی دیشب داداشت از پادگانش زنگ زد. گفت با انتقالیش موافقت نشده. خیلی اصرار کرد ولی بهش قضیه تو رو نگفتم. به خدا دیگه خسته شدم. یه خودت زنگ بزن یا...

- سلام. حالتون خوبه؟ دیدم ایمیل هم نزدین فقط خواستم بگم که تاریخ امتحان کنکور امسال افتاده بهمن ماه. همین. خداحافظ.

...............

- تعجب نکن که صبح به این زودی... فقط خواستم بگم دیشب دوباره داداشت زنگ زد. گفت خیلی نگرانته. منم گفتم که تو نمی خوای تا یه مدتی هیشکی رو... نه؟ نباید می گفتم؟ خب من که گفته بودم.

- دیروز کیس اومد. خیلی به هم ریخته تر شده بود. گفت دوباره همون خواب ها رو دیده. بهش گفتم کنترل خشم داره ولی خشمش رو سرکوب کرده. گفتم فکرات غیر منطقی ان. گفتم آدمی زاد نباید با گذشته ی سگی ش زندی کنه. حالا زنش رو به زور دادن یا نه خیلی هم مهم نیس. مهم اینه که توی زنش چیزهای خوبش رو بیشتر از بدی هاش ببینه. باور می کنی که زد زیر گریه؟ بعد هم دو تا از کتاب های الیس رو دادم بخونه. راستی چجور هستی کلن؟

- دیگه دارم خسته می شم مامان! به تو هم می گن بچه؟ نمی دونی هر شب چه قدر هی بران امن یجیب می خونم؟ اصلن به من چه؟ برو بمیر! خاک بر اون سرت بکنن! دیوونه ی روانی بدبخت! ... آهان! کیف کردی؟ جون من حال کردی یا نه؟ دیدی صدام چه قدر شبیه مامان بود؟ بیا دیگه خره!

- ... ... ...

- ... ...

- ...

- ..

- .

-
نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 1:7 بعد از ظهر | لینک  | 

بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.


- زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود.


- باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده ، به آبپاش مرخصی داد.

- قطره باران غمگین روی گونه ام اشک میریزد.


- فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمی شوند.


- جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند.


- بلبل مرتاض روی گل خار دار می نشیند.


- برای مردن عمری فرصت دارم.


- در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد.


- قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست.


- رد پای ماهی نقش بر آب است.


- گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند
.
نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 2:13 بعد از ظهر | لینک  | 

باران:تب هر طرف ببارم دارم

دهقان:تب تا به کی بکارم دارم

درویش نگاهی به خود انداخت و گفت:

من هر چه که دارم از ندارم دارم

...

۲) من:دهکده ها نبض حقایق هستند

او:مردم ده با تو موافق هستند

ناگاه صدای خیس رعدی پیچید:

باران که بیاید همه عاشق هستند

...

۳) در خواب چراغ تا سحر در دستم بود

در خواب کلید هر چه در دستم بود

زیباتر از این خواب ندیدم خوابی

بیدار شدم دست تو در دستم بود

...

۴) روح سحری ناز دمیدن داری

مثل غزلی تازه شنیدن داری

ای قصه ی روزهای من بودم و تو

آن قدر ندیدمت که دیدن داری

...

۵) شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او

شد با شب و گریه رو به رو  عاشق او

پایان حکایتم شنیدن دارد

من عاشق او بودم و او عاشق او...

"باران که ببارد همه عاشق هستند" ایرج زبر دست- نشر سرسم

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 7:30 قبل از ظهر | لینک  | 

مهرماه تازه شروع شده است و من باز هم دلم برای تهران شما تنگ شده...

هر چه تلاش می کنم اندک زیبایی را در پاییز امسال ببینم هیچ فایده ای ندارد که ندارد

دیگر نه می توانم داستان بنویسم نه شعری با صدای بلند بخوانم نه بلندبلند بخندم و نه هر چه دلم می خواهد بدوم

حالا حالا ها تا زمانی که وضعیت این چنین خراب است من نمی توانم خوب باشم زیرا آدمی که این روزها خیلی خوب است فقط یک احمق است همین.

 

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 12:48 بعد از ظهر | لینک  | 

 

برای کدام خاطره فراموش ناشده آه بکشم و برای کدام خنده ی رها شده توی انقلاب تهران آه بکشم و برای کدام شعر و داستان خوانده شده توی حصارک کرج و برای کدام دیدار در خانه ی هنرمندان و برای کدام جلسه ی تخصصی نقد کتاب و برای کدام میزگرد شاهد تهران و برای کدام جشن تولد ناخوانده ی بدون کادو و برای کدام ایستگاه متروی دیر وقت و شلوغ تهران و برای کدام چت میل های حصارک آزادی و  ...

... و برای کدام سمبوسه و پیتزای پر از سس سفید و قرمز انقلاب و برای کدام حرف ناگفته...

آه! دختر خورشید!

برای کدام این ها باید آه بکشم و تو درست گفته ای که لعنت بر عشق و همین تو روزی به حال ما غبطه می خوردی و حالا می گویی لعنت بر خورشید و بر همه ی چیزهایی که مجبور می کند آدمی زاد را که خودش نباشد و دیگری بشود و گه بشود به تمام چیزهایش...

دیگر چه فایده دارد که هی برگشت کنیم به وقت های پیش از این و چه فایده دارد چمباتمه بزنیم و به دنیایی دیگر بیاندیشیم و چه فایده دارد تازه بعد از ۲ سال یادمان بیاید یکی بوده که باید برویم برایش کامنت بگذاریم و تازه یادمان بیاید باید ناراحت بشویم بعد از ۲ سال تازه بهش خبر بدهیم که عروسی کرده ایم و از همین عادت های تعارفی ایرانی جماعت...

حالا هی بهم نریز دختر خورشید هی نرو توی کودک سالی های خودت و هی فکر نکن به کاشکی و کاش ها...

تو باید ...

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 5:12 بعد از ظهر | لینک  | 

فردا و پس فردا نمایشگاه کتاب هستم

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 5:1 بعد از ظهر | لینک  | 

این جهانی که من در آن زندگی می کنم خیلی هیجان دارد زیرا هر روز مجبور هستم بیدار شوم و بدوم تا شب و شب بخابم تا صبح و صبح هم بدوم تا شب و شب هم که می دانید... بخوابم تا صبح.

حالا هی سر به سر من بگذارید و بگویید از اثرات ازدواج است ولی من قدیم تر ها هم همین جور بودم زیرا اصلن همین جوری هم به دنیا آمدم و حالا هم که یک سال و خرده است از تهران رفته ام هم همین جوری هستم زیرا  من از بس که این جا باران می بارد و حال می کنم با صدای این باران دارم زندگی می کنم و خیلی هم آرام هستم...

این جا فروردین است و من برای نمایشگاه کتاب تهران می آیم تهران...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی رحیمی در ساعت 7:5 بعد از ظهر | لینک  |