من به طور فزاینده ای از این که توی این روزگار مزخرف دارم زنده گی می کنم نگران هستم زیرا این جا هیچ چیزی درست و حسابی معلوم نیست زیرا این جا اصلن هیچ چیز درست و حسابی وجود ندارد زیرا تنها دلخوشی امان این است که هنوز نمره ایم زیرا دور و بر ما پر از ادم هایی است که برای بقیه تصمیم های مزخرف و قبیحانه ای می گیرند زیرا این جا همه چیز یا حرام است و یا اصلن حلال نیست زیرا امیدی وجود ندارد زیرا دروغ می گوییم و فاخرانه لبخند می زنیم و توی رخت خواب آخر شب مان هم تا می توانیم ناله های بلند بلند می زنیم و صبح ها که بیدار بشویم هنوز بوی تند و گند ناله های دیشب مان روی رخت خواب پهن شده و ولی ما ...
نگران نبودم! نگران شدم!
من به طور فزاینده ای خوش حال بودم اگرچه هنوز هم به زور می خندم اما لب خند هایم دیگر رها نیستند و ادم چی بگه وقتی هر چه هم خودشو گول بزنه باز بوی گه کثافت های چار تا دزد فاشیست ادم نما هر روز صب به صب بخوره به دماغش وقتی از ساعت ۷ صب که رادیو رور روشن می کنه همش اخ بار های مزخرف و دوروغ رو می شنوه...؟ خوش حالی من حالا خیلی وقت هست که دارد توی تنهایی، زار زار گریه می کند.
نگران باشم !؟ نگران نباشم !؟
" بپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند تا آیندگان ندانند ما بی عرضه گان این دوره از تناریخ بوده ایم" (خسرو گلسرخی)

خبر این بود: ظهر روز یک شنبه هفدهم مهرماه همین سال لعنتیٰ دو جوان بیست و پنج شش ساله جوانی بیست و چهار ساله را به بهانه ی تفریح دوستانه به کوهی در اطراف اقلید فارس می برند و آنجا با 15 ضربه ی چاقو او را می کشند..............................آن جوان بیست و چهار ساله پسر عموی کوچک من با نام بلند محمد تقی بود ...
سخت است که تمام رنج و دردهایمان را با چند کلمه ی کوتاه بیان کنیم. نمی شود نبودن تو را هضم کرد محمد تقی. غصه هایمان را بدون بودن تو روی شانه های چه کسی گریه کنیم؟ حالا که نیستی صبح ها بدون لبخند مهربان تو آغاز می شوند. تو نیستی و ما با چه شوقی به خانه ی عمو برویم؟ صدای خوشامدگویی تو از این دیوار و حیاط نمی آید و بوی عطر پیراهن سفیدت هنوز هم توی اتاق کوچکت می پیچد. نبودن تو چیزی نیست که بشود به آن عادت کرد.
مرگ البته حق است ولی سهم تو از زندگی مگر چه بود که این گونه باید می رفتی محمد تقی؟ زندگی به کام تو نبود انگار. حالا که زیر مشتی خاک خوابیده ای دارد باورمان می شود به خانه ی عمو که برویم، صدای خنده ی تو نمی آید. بعد از آن همه رنج و زحمتی که تابستان امسال کشیدی و عرق هایی که ریختی، حق تو آرامش بیشتری بود. آدم بزرگ ها راحت می توانند فراموش کنند اما جواب نوزاد چهار ماهه ات را چه بدهیم؟ چقدر انتظار کشیدی تا پدر شوی و بعد هی ظهر و پسین هایی که از در خانه داخل شدی و صدایش کردی و در آغوشت گرفتی اش ... حالا چند روزی می شود که دنیای کوچکت را نبوسیده ای. تازه داشت به صدات عادت می کرد و هر وقت صداش می زدی می خندید.
ماشین ها پشت سر جنازه ات راه افتادند و تو بالای سر همه بودی. شکوه رفتن تو را نمی شود با این چند جمله توصیف کرد. هزار هزار ناله برای رفتنت سر داده شد. صدای شیون همسر و خواهرانت به آسمان رسید. شانه ی پدر و مادرت چقدر باید لرزیده باشد توی این چند شبی که پیش شان نخوابیدی تا باورت شود درد جوان از دست دادن یعنی چه؟ برادرانت، عمو, عمه، پسر و دختر عموهایت، دوستان و خانواده ات، غریبه و آشنا برایت اشک ریختند و ضجه زدند و تو نیامدی محمد تقی. چقدر دلم برایت تنگ شده پسر عموی عزیز.
حالا که میان ما نیستی، زندگی مان چیزی کم دارد. گریه امانمان نمی دهد. برای خنده هات، صدای دلنشینت و لحظه ی غریبانه و مظلومانه ی جان دادنت و جای انگشتان خون آلودت روی سنگ های بی رحم کوه، حالا حالاها باید گریه کرد. عیدها با خنده به خانه های مان می آمدی اما حالا عید که بشود شیرینی سفره را به چه کسی تعارف کنیم تا بفهمیم زنده ای؟ کوچه کوچه های این صحرای بی ارزشی که بیست و اندی سال از عمرت را با آدم هاش زندگی کردی، خاطره ای از تو دارند محمد تقی. همین هفته ی پیش به خانه ی ما آمدی و مثل همیشه خنده روی لبانت بود. چه می دانستیم ما که آخرین دیدارمان همان بود. دلمان خیلی برایت تنگ شده محمد تقی جان. زندگی ما از حالا به بعد همیشه جای خالی تو را زار می زند. این صحرای بی ارزش هم بماند برای بدبخت هایی که بهش دل بسته اند. ارزش تو بالاتر از این بود که با این ها زندگی کنی.
حالا یک ساعتی می شود که خوابیده ای توی خاک ولی باورمان نمی شود از خانه بیرون رفتی بی آن که صبحانه ای خورده ای باشی و دیگر نیامدی. آرام بخواب و بدان این جا همه از نیکی های تو حرف می زنند و برای آمرزشت نماز می خوانند. حساب این روستای خشک بی ارزش و آدم های دلخوش به خاک بی حاصلش هم بماند برای روز قیامت.
آسوده بخواب پسر عموی عزیزم.
افتاد كبوتري كه باراني مرد
شليك شد از پري كه باراني مرد
بر سردرِ دانشكده تنديس كنيد
بارانيِ پيكري كه باراني مرد (رحمان مولایی-ـ کتاب مشروطی ها دات کام)
معلوم نیست چه بشود... قرار است یک مرگ گونه ی دو سه ساعته را تجربه کنم ... یا شاید چند قرنه را ... هیچ چیز معلوم نیست
می که پا ندارد ولی عاشق دویدن است برای پدرم که تمام کودکی مرا توی جنگ، کمک خمپاره انداز بود.
سی و چند ساله به نظر می رسد. موهایش جوگندمی است. چشم هایش قهوه ای اند و قدش متوسط است. در می زند و نشستنا "آخ" ی می گوید وخودش را ول می کند روی مبل. لب خندی می زند. سلام می کند و می گوید:"من امیرم، امیرارسلان، امیر ارسلان نامدار".
ازم می خواهد سیگار بکشد. سری به نشانه ی تایید تکان می دهم. دست می برد توی جیب کت قهو ه ای اش و پاکت سیگار را بیرون می کشد. یکی بر می دارد. پاکت را طرف من می گیرد. سیگاری بیرون می کشم و روشنش می کنم. دود پک اول را می جود و بیرون که می ریزد لب خندی بهم می زند و می گوید: "کار شماهم جالبه خداییش! آدمای جورواجور و حکایت های عجیب وغریب. جای شما بودم از خودم یه فیلم می ساختم بعدها هی نیگاش می کردم تا هیچی از یادم نره ... نیس خودم اینجوری ام ؟".
دست می برد توی جیبش. عکسی را بیرون می آورد و می گذارد روی میزم. نوجوان سبزه ای است. اسلحه ی توی دستاش کمی از خودش کوچکتر است ودارد می خندد. آن ها که اطرافش اند همگی ده دوازده سالی ازش بزرگ ترند. دارند می خندند. ازنخل های توی عکس معلوم است که باید جایی در خوزستان و آن طرف ها باشد.
- سن و سالم کم بود. شوق افتاد توی تنم که برم. رفتم. سخت بود ولی اقا. بچه که بودم ترسم بیشتر هم بود. شوخی نبود که. آدم یک وقتی به یک کسی می گه "اگه مردی برو جنگ ". برای من که فقط چهارده سالم بود سخت تر هم بود. شوق داشتم و آدمی که شوق داشته باشه عاشقه.
سیگار تمام می شود. چای می ریزد و به من تعارف می کند. اشاره می کنم که ادامه بدهد. لیوان چای را که بالا می برد تا بنوشد با آن یکی دستش انگشت شصت و نشانه را به هم می چسباند و همین جور که می نوشد بهم نشان می دهد که یعنی کمی صبر کنم.
- ما تو دهات خودمون اون موقع کار زیاد داشتیم. وسطای تابستون بود. کارهای مزرعه شروع شده بود. زیر کار در رو نبودم ولی همین سرودهای جنگی رو که اون موقع تو رادیو می شنیدم یا بچه های دهاتمون از جبهه بر می گشتن و تعریف می کردن، نمی ذاشت یه جا بشینم. بابام اجازه نمی داد. اگه می رفتم کی باید اون همه گندمو درو می کرد ؟ خودش تنهایی؟ نمی تونس ولی نشد وایسم. یه رضایت نامه الکی درست کردم و شب که خوابیده بود، انگشتاشو خودکاری کردم و زدم پای رضایت نامه. فردا صبح ش رفتم. بعدها فهمیدم هزار جور فحش بهم داده ولی بالاخره رفتم. نمی شد نرفت. شما بودی می شستی دهاتتون گندم می بریدی هی؟ من که نتونستم.
برای خودم چای می ریزم. ستون های نور از پنجره افتاده است روی میز. بلند می شوم. پنجره را کمی باز می کنم. صدای بوق ماشین ها و دست فروش ها می ریزد توی اتاق. اول هفته است. روز قبل منشی گفته بود فردا نامداری نامی وقت گرفته و می گوید جانباز هست. بر می گردم. چای سرد شده. برش می گردانم و دوباره می ریزم. می نشینم پشت میز.
- از بچگی جنگ ودعوا رو دوس داشتم. اصلن همین اسممو نیگا کنین. به هر کی می گم، می گه این که اسم یه پهلوون قدیمیه. باورشون نمیشه ولی من واقعن امیرارسلان نامدارم. بابام اسممو این گذاشته. وقتی هم رفتم جنگ گفتم باید مثل همون باشم. همین جوری هم بود. بچه بودم ولی نمی ترسیدم. چند بار خواستم برم خط مقدم نذاشتن ولی انقد اصرار کردم تا شد. من و یکی که خیلی ازم بزرگتر بود و بعدش با هم رفیق شدیم، قرار شد همیشه با هم باشیم. خمپاره انداز بود من هم شدم کمک خمپاره انداز. خیلی خوشم اومده بود از همین اسم. حتی نامه نوشتم و عکس گرفتم از خودمو رفیقم و چند تا خمپاره که گرفته بودم تو دستام. همه ی اتفاقی که وادارم کرده بیام پیشتون، مربوط به همین رفیقمه، همین خمپاره اندازه که تو عکسه ببین".
البوم کوچکی از جیبش بیرون می آورد و می گذارد جلوم، روی میز. صفحه وسط آلبوم، آدم تنومد و خوش چهره ای چفیه ای انداخته روی شانه هایش، دو دستش را از بغل به کمرش زده و بالای سر یک سری مهمات جنگی ایستاده. کنارش یک نوجوان سبزه درست شکل همان جوان ایستاده و چند تا گلوله خمپاره توی دستانش است. هر دو دارند می خندند.
سیگارش تمام شده ولی میلی به آتش زدن بعدی ندارد. هیجان زیادی توی چهره اش بیدار شده، از وقتی صحبتش را کشیده به دوستش.
- روزهای اول خیلی هم خوشم نمی اومد که منو انداختن با این. حس می کردم مدام حرف زور می زنه؛ اینو ببر، اونو ببر، به اینجا دست نزن، یه جا بشین. خب منم بچه دهات بودم. حرف زور حالیم نبود. کم کم بهتر شدم باهاش. باهم نماز می خوندیم، غذا می خوردیم. همین عکس ها و نامه هم کار اونه. وادارم می کرد مدام بنویسم و حرف بزنم و عکس بگیرم و بفرستم دهاتمون بفهمن چه جوری ام. یک ماهی گذشت. خدا می دونه گلوله هایی که ما انداختیم هزارها متر اون طرف تر تو سر کی می خورد. چند تا رو کشتیم؟ یا اصلن کشتیم یا نه؟ ولی اونا خیلی از ماها رو کشتن. کم کم به صدای مهیبش هم عادت کرده بودم. زمین زیر پام می لرزید وقتی عمل می کرد. جنگ بود خب! دعوای زرگری که نبود.
کمی نزدیکم می شود. دست می برد توی آلبوم و صفحه های دیگر را نشان می دهد و برای هر عکس توضیحی می دهد. هوای اتاق کمی گرم شده. دود سیگار، پیچک وار از لای ستون های نور بالا می روند و می رسند به سقف اتاق. بیرون صدای دستفروش های کنار پیاده رو هنوز شنیده می شود. نوجوانی سبزه توی تمام عکس هاست. برخی نشسته و برخی ایستاده با اسلحه ای که کمی از خودش کوتاه تر است.
- آدم یا با کسی دوست نمی شه یا اگه شد ولش نمی کنه. حکایت من و رفیقم همین جوری شد. چند ماهی می شد که اونجا بودم. گاه گداری البته بر گشتم ده. پدرم هر مرتبه بد خلقی می کرد که نرم. ده که می رفتم شوق برگشتن و دیدن رفیقم نمی ذاشت سه چهار روز بیشتر بمونم. برمی گشتم. من بودم و رفیقم و خمپاره هایی که می فرستادیم هوا. حالا کجا بخورند خدا می دونس. همه چیز خوب بود تا اینکه اون ماموریت داده شد به ما و قرارشد از یک دره مانندی پایین بریم و یه جایی وسط هاش سنگری درست کنیم و هی به ما گرا بدهند و هی ما بزنیم. گفتند توی این سراشیبی کسی نمی تونه شما رو ببینه. رفتیم و سنگر کندیم و روز اول تا تونستیم خمپاره انداختیم. چشم من فقط به گلوله ها بود و اینکه درست جا بیندازم شون چه می دونستم بعدش چه می شه. شب که شد ترسیدم؛ نه نوری، نه آب و غذای درست حسابی. آخرهای اسفند بود. قرار بود چند روز بعد بریم خونه. هر کدوممون به دهاتمون. شب که شد، غذایی خوردیم. رفیقم نماز خوند و شروع کرد نامه نوشتن. گفت عاشق دختر عموش شده و نامه های قبلی ش یکی ش هم به همان بوده. گفت فعلن کسی نمی دونه. فقط خدا، خودش، من و همون دختر. صدای تیر تمام شب رو پر کرده بود. من می ترسیدم ولی نمی شد حرفی زد. تا حد مرگ هم اگر می ترسیدم نباید صدایی ازم در می اومد. می فهمیدن و بعد کار تمام بود. اون شب از ترس، توی بغل رفیقم خوابیدم و نفهمیدیم کی صبح شد. شما که جای من نبودی بدونی چقدر ترسیده بودم اون شب.
سیگاری آتش می زند. دست می برد لای موهاش. یک هو بلند می شود کمی راه می رود و دوباره بر می گردد. چای می ریزد. چای من باز هم سرد شده. این بار انگار بغض کرده باشد سرش را می گیرد طرف پنجره و دود سیگار را از بینی اش می دهد بیرون.
- صبح فردا تا ظهرش خوب بود. دم دمای ظهر بود که فهمیدن کجاییم. چند تایی خمپاره زدن. هی نزدیک تر که شدن، حس کردم مرگ پشت سنگر قایم شده. ترس تمام وجودمو گرفته بود. سنگر بزرگ بود. جوری بود که جای پنج، شش آدم توش بود. رفیقم اشاره کرد به گلوله ها. گفت برم چندتایی شونو بیارم. گفت نباید کم بیاریم. گفت نترسم. گفت کنارمه. حتی خندید من ولی گریه م گرفته بود. دلم خواس خونمون باشم. دلم خواس هر شب، هر شب برفای خونه رو بروفم، برم دنبال گاو و گوساله ها، کارهای سخت، سخت بکنم. جلوی گریه مو نمی تونسم بگیرم. هربار که خمپاره ای می زدن، کوهی از خاک و شن و سنگ بلند می شد. رفیقم اشاره کرد تندتر کار کنم. نیرویی تو تنم نبود. این جوری نبود که الان شما بتونی بفهمی من چی می گم. به هر بدبختی بود خودمو رسوندم به گلوله ها. همین که اومدم برگردم سمت رفیقم، یه دفعه یه صدای وحشتناکی اومد و تمام سنگر پرخاک و سنگ شد. نفهمیدم چی شد. به هوش که اومدم، هیچ چی درست و حسابی معلوم نبود. گفتم حتمن اون دنیام. نگاه کردم به روبروم. رفیقم نبود. خیالم راحت شد که زنده س. هیچ صدایی نمی اومد.
سرش را می گیرد بین دو زانوش. شانه هاش می لرزد. کم کم صدای هق هق اش بیشتر می شود. نگاه می کنم به ساعت. نزدیکای ظهر است. چای ام را می نوشم. دست می گذارم روی شانه اش. آرام می گیرد. نگاهش رو به موزاییک های کف اتاق است.
به هوش که اومدم، دیدم رفیقم نیس. خیالم راحت شد زنده س. تکون خوردم که پیداش کنم دیدم نمی تونم. پام جابجا نمی شد. سنگ بزرگی افتاده بود رو پام. به هر فلاکتی بود جابجاش کردم. فکر می کنی زیر سنگ چی دیدم؟ دست چپ رفیقمو. خشکم زد. خواستم گریه کنم. وحشت کردم. ترسیدم بهش دست بزنم. اومدم برش دارم. دیدم تمام دست و پام پر از خون و تکه های گوشته. چشامو مالیدم بفهمم خوابم یا نه. دستم که اومد پایین، یه تیکه گوشت بزرگ از صورتم کند شد؛ انگشت های نمی دونم کدوم دست رفیقم. چه کار می تونستم بکنم؟ از وحشت داشتم می مردم. بلند بلند گریه کردم. اشک و خون صورتم رو پوشونده بود. هر گوشه ی سنگری که حالا نبود، نیگاه که می کردم، یه تیکه از رفیقم افتاده بود. دست راست و پای چپش پرت شده بودن گوشه ی سنگر. دوباره دست کشیدم تو صورتم. لای انگشتام گوشت بود و خون. خواستم از جام بلند شم که گلوله ها میخ کوبم کردن. فهمیده بودن لابد یکی مون زنده س. خزیدم تو سنگر و دو تا دست و پای رفیقمو پوشوندم رو خودم و از ترس حتی گریه مو خفه کردم ولی تو دلم قیامتی به پا بود. اینایی که دور و برم بود یعنی رفیقم بود؟ من هر چی ام بگم که شما نمی فهمی من چه کشیدم اون موقع. بی فایده س.
صورتش خیس اشک شده است. اختیار شانه هاش دست خودش نیست و سیگار توی دستش به آخر رسیده. پرونده اش را برای چندمین بار وارسی می کنم. جایی وسط های پرونده می نویسم PTSD[1]. سرش را می گیرد بالا. اشکش را پاک می کند. ته مانده ی سیگار را می کشد. زل می زند به من؛ جایی میان چشم و دهانم.
- صدای گلوله گوشمو کر کرده بود. صدا که آروم شد دیگه داشت تاریک می شد هوا. ترس داشتم که شب بمونم تو سنگر. خواستم هر جوریه برگردم بالا پیش بچه ها. خوب گوش دادم. صدا نمی اومد. گفتم رفتن حکمن. بلند که شدم تو تاریکی ظلمات شب، یه صدایی اون ته، جایی دور از سنگر، لابلای سنگ و درختای اونطرف اومد و بعد نفهمیدم چی شد. درد رو بعد که نصف شب بود و بهوش اومدم فهمیدم. تیر خورده بودم. اولش فکر می کردم تیر خوردم ولی سه روز بعد دکترا گفتن ترکش بوده. گفتن اگه تیر بود که تموم بودی. ترکش رفته بود تو بدنم آخرهای ستون مهره هام، پایین کمرم. ترس از شب یه چیزی بود، دست پای تیکه پاره شده رفیقم، گرسنگی، تشنگی و اینکه گریه ولم نمی کرد یه چیز دیگه. اون شب هر چی گشتم سر رفیقمو پیدا نکردم. از بس که گرسنه بودم، از حال رفتم. فرداش هم گلوله بارون بود. نمی تونستم حتی گریه کنم. آب دهنم خشک شده بود. تک و توک علف های تو سنگرو خوردم. نمی شد که تکون بخورم، ترکش تو کمرم بود. خون زیادی ازم رفته بود. دست و دو پای رفیقمو از رو پام زدم کنار. زیر سنگ هایی که بهشون تکیه داده بودم خاکو زدم کنار. شلوار رفیقمو دیدم. کشیدمش بیرون. فقط شلوار بود از کمر تا زانو. تو شلوار گوشت و خون و استخون بود. دست کردم تو جیبش که نونی، چیزی در بیارم. فقط نامه ای توی جیبش بود که پر از خون بود. نزدیکای روز دوم که شد هوا مث ظهرهای جهنم گرم شد. کم کم بوی رفیقم، بوی گوشت هایی که تمام سنگر رو پر کرده بودن آزارم می داد. گوشت و خون های روی صورتم و لبام خشک شده بود. پشه های زیادی روی سر و صورتم و تمام سنگر جمع شده بودن. روز دوم هم بی آب و غذایی گذشت. روز سوم صدای گلوله ها از بین رفت. گرسنگی امان نداد. بوی گوشت و خون ها توی گرمای جهنم سوز اون وقت، ترکشی که کمرم رو پاره کرده بود و حس می کردم داره میاد تو دهنم، ترس از اینکه نکنه بلند شم و دوباره تیر بخورم؛ نه! وقت مردن بود. بوی جسد که نه، رفیقم بی هوشم کرد. رفیقم که تکه پاره شده بود و هنوز بعد از سه روز نتونسته بودم سرش رو پیدا کنم.
صدای اذان می آید. دستفروش ها انگار خبری ازشان نیست. صدای بوق ماشین ها کمتر شده است. توی پرونده اش به آنجا که نوشته ام PTSD نگاهم ثابت می شود. سرش رامی گیرد بالا. زل می زند به من.
- بی هوش که بودم بالاخره بعد از سه روز اومدن سراغم و بردنم بهداری. اونجا به هوش اومدم. منتقلم کردن بیمارستان اهواز. خواستن بی هوشم کنن که ترکشو از تنم بیرون بیارن ولی نشد ... خواستن با این ماده های سمی بی هوشم کنن ولی نشد. می دونی چرا؟ بعدها گفتن بوی جسد اونقدر زیاد بوده که حس بویایی منو به کل از بین برده ... سه بار مرفین بهم تزریق کردن و عملم کردن و ترکشو در آوردن.
می گوید بعد از آن سه روز، زندگی اش همیشه چیزی کم داشته. حس می کرده مثل آدمی است که پا ندارد ولی عاشق دویدن است یا زنی که هیچ وقت بچه دار نمی شود. حالا هم که بیست سالی از وقت ها می گذرد نه بوی عطر تندی را فهمیده که پسرش برایش می خریده و نه بوی غذاهایی که زنش برایش می پخته. می گوید اگر به کسی بگوید بوی چیزی را حس نمی کند باور نمی کند، حتی من، حتی زنش و حتی تنها فرزندش.
- بیست سال می گذره و هنوز هیچ کس نمی دونه این جریانو الا شما. حتی زنم جریان رفیقمو نمی دونه. توی همه این سالها هر شب آخر شب یاد دست و پای رفیقم می افتم و سری که هیچ وقت پیداش نکردم. بعضی وقتا حس می کنم خیلی پوس کلفتم که با این همه رنج و خاطره هنو دارم نفس می کشم. شما چی میگی؟ سخته که بگم بوی چیزی رو نمی فهمم. سختمه که بگم سر رفیقمو ندیدم. بگم تقصیر رفیقم بود که بوی عطر پسرمو نمی فهمم؟ همین که نمی تونم بعد از این همه سال و ماه حرف بزنم سخته. تنهام آقا. تنهایی منو می کشه. خواستم اینا رو گفته باشم. خواستم یکی دیگه رو هم مبتلا کرده باشم. قرعه به نام تو خورد آقا. تنهایی آزارم می ده. می فهمی؟
بیرون صدای کسی نمی آید. تمام اتاق پر از سایه شده است. ته مانده سیگارش را می کشد. بلند می شود. دستی به موهایش می کشد. آلبوم و پاکت سیگار را می گذارد توی جیبش. می رود کنار پنجره. دستانش را باز می کند و انگار تمام پنجره را بغل کرده باشد، دستانش را پهن می کند روی شیشه ها و چیزی انگار زیر لب می گوید. بر می گردد. نیم نگاهی می کند. چانه اش می لرزد. اشک می آید توی چشم هاش و می گوید :"بوی چیزی رو نمی فهمم ولی خاطره ها رو که یادم میاد! من هر شب خواب رفیقمو می بینم؛ چند تیکه از دست و پا و شلواری که فقط تا زانو بود، بدون سر، بدون چشم. من سال ها س این خواب رو می بینم ..."
از اتاق می زند بیرون. دقیقه ای که می گذرد پرونده را می بندم و به قاب عکس توی کشوی میزم نگاه می کنم. برادرم کنار نوجوان سبزه ای که اسلحه اش کمی کوتاه تر از خودش است و چند گلوله ی خمپاره توی دستاش گرفته، دارد می خندد. در را می بندم و می روم بیرون. بیرون. باد می آید. شانه های من همراه باد تکان می خورند.

توی زنده گی آدمی زاد آدم های زیادی هستند ولی برخی آدم ها هستند که نمی شود مثل بقیه باهاشان رفتار کرد و فقط اکتفا کرد به سلام و علیکی و از بودن و نبودنشان خوشحال نشد و نگریست ... مادر بزرگ ها مهم ترین آدم های دوست داشتنی کودکی همه ی ما هستند و تنها کسانی اند که همه ی ما از مادرانمان بیشتر دوستشان داریم ... مرگ مادربزرگ ها یک اتفاق وحشتناک است.
توی زنده گی آدمی زاد ها دوره هایی هستند که اتفاق های بد پشت سر هم می افتند و آدم نمی تواند آن همه اتفاق را یک جا هضم کند و زانوهاش سست می شوند و کمرش یخ می بندد و شقیقه اش تیر می کشد و کم می آورد ... و نمی داند باید به کدام اتفاق فکر کند. یک ماهه ای که گذشت یعنی همین تموز نود یکی از همان دوره هایی بود که اتفاق های بد یک جا برای من افتاد و هضم آن همه اتفاق برایم دشوار شد و پاهام سست شدند و کمرم یخ بست و شقیقه ام تیر کشید زیرا مادربزرگم که مهم ترین اتفاق دوره ی کودکی من بود درست یک سال و نه ماه و بیست و دو روز بعد از آن که پدربزرگم رفت او هم رفت ... مرد به همین راحتی.
مرگ البته اتفاق بدی است که برای همه ی ما باید بیفتد و معلوم نیست بعد از آن اتفاق چه بر سر همین کلمات و جمله ها بیفتد و اگر منتشر شده ایم بین همه ی تن هایی که در تنهایی آین ها را خوانده اند چه باید بکنیم راستی؟
مادربزرگ رفت و همه ی کودکی مرا با خودش برد زیر خاک ...
اول صبح پنج شنبه است و من همیشه از پنج شنبه ها خوشم آمده و دلم نمی آید صبح زیبای خودم را با جمله هایی که دوستشان ندارم به هم بریزم ولی گاه گداری که حالا اغلب شده است، وادار می شوم بنویسم و از این روزهایم بنویسم زیرا نمی شود به راحتی گذشت از تمام اتفاق های ناپایدار روزمره
دارم شبیه خیلی وقت های دیگر زندگی نمی دانم چند ساله ام تنها می شوم و می خزم توی نمازخانه ی کوچکی که همیشه همه جا با من بوده ...
نه! افسردگی به سراغ من نیامده و آن قدر حرفه ای هستم که بتوانم جلوی این دیو وحشتناک را بگیرم اما رنج، رنج، رنج ... نه! گمان نکنید کسی را توی زندگی این روزهایم از دست داده ام و گرفتار روابط عوامانه ی دور و برم شده ام، هرگز در هیچ کجای زندگی ام به نام ها و اندام ها توجه نکرده ام و اگر کسی آمده و رفته، فقط اندیشه اش بوده، از این رو هست که شاید هیچ وقت دلبستگی عوامانه ای نداشته ام به هیچ کس و هیچ چیز.
نه! گمان نکنید از همین تنهایی هم می ترسم. بهترین لحظه های من وقت هایی هست که با خودم و سایه ام هل می خورم توی نمازخانه ی کوچکم و رولان بارت می خوانم و گلشیری و شاملو و مارکز و پابلو نرودا می خوانم و آرمیک گوش می دهم و "شب سکوت کویر" شجریان گوش می دهم و برای خودم می نویسم...
نه! درد من تنهایی عمیقی است که از ازل انگار قرار بوده با من باشد ... آدمی زاد البته همیشه تنهاست و فقط فرار از ترس تنهایی است که مذهب و ازدواج را درست کرده ... من اما نمی ترسم ولی رنج بزرگی است که با شوق بروی توی جمعی مثلن هنری و بعد از مدتی (این "بعد از مدتی" هم حکایت جالبی دارد)به حقارت وحشتناک همان جمع مثلن هنری پی که ببری ... تا کی هی اکتفا کنم به همین جمله ی تکراری که شخصیت ها قبل از اینکه چیز خاصی بشویم خاص شده اند و معلوم نیست که اصلن توی این زنده گی نمی دانیم چند ساله آدمی زادی شبیه خودمان را پیدا کنیم؟
باز هم مثل همیشه باید پیراهن پر از تنهایی ام را بپوشم و بروم یک گوشه ی دنج نمازخانه ی کوچکم بنشینم و برای خودم بنویسم و کتاب بخوانم و به "ارمان ارمان" مشترکی گوش بدهم که انگاری دارد تمام رنج های آدمی زاد را خرده خرده می ریزد توی تنم ...
نه! شکوه من با این رفتارها فرو نمی ریزد ولی رنج ... رنج تنهایی آدمی زادی مثل مرا آزار می دهد ... همیشه ... همیشه.

تنهایی اثر پیکاسو
فعلن زنده ام و تمام وقتم را بیمارانم پر کرده اند...
اگر اتفاق خاصی نیفتد بعد از دو سال دارم داستان می نویسم و کتاب می خوانم
و این که انجمن ادبی اقلید در پسین های دو شنبه با موضوع پست مدرنیسم و ادبیات در حال انفجار تحول است...
فعلن همین.
مثل روال همه ی روزهای تکراری دیگر نشستم پای تلویزیون و تله تکست ورزشی را خواندم... همه دعا کرده بودند برای سلامتی اش که انگار برای چندمین بار حالش بد شده بود... مثل یک و نیم اسل گذشته نگران شدم. اخبار شروع شد و ناگهان فرو ریختم وقتی گفت ناصرخان مرد... دلم برای خودم و بیشتر از بیست سالی که می شناختمش سوخت. تنم لرزید و پشتم سرد شد و یخ بست کمرم اصلن. حس کردم برادرم مرده یا مثلن کسی که خیلی عاشقانه دوستش دارم. گریه ام گرفت ولی همیشه یکی پیش آدم هست و من هم یکی پیشم بود و نتوانتم گریه کنم و هزار ابر باهار را درون تنم زار زدم و یادم افتاد به همان قصه ی قدیمی و وحشتناک مرگ...
ناصر حجازی یک از معدود آدمی زاد های این مملکت بود زیرا نمی ترسید و جسور بود و آزادی خواه بود و بله قربان گو نبود و طرفدار مردم بدبخت بود و شیک پوش بود و با سواد بود و حالش از این حکومتی ها بهم می خورد و خاص بود و مقتدر بود و محشر بود و ... ناصر بود بهر حال... ناصر خان حجازی.
عادل فردوسی پور توی برنامه دیشب نود اشک ریخت و بغض کرد و هر چه دلش خواست نثار این هایی کرد که ناصر خان هم ازشان خوشش نمی آمد...
من حالم خوب نیست و تما تنم پر از بغضی است که دارم می نویسمشان. حس می کنم ناصر خان که رفت یک مرد شجاع جسور رفته است. ناصر حجازی اسطوره که بود به خاطر نترس بودنش بود نه ان توپ هایی که گرفت.
ناصر خان فاتح بود ... فاتح تمام قلب ها... قلب آدم ها نه قلب مسئول ها.
نماد کوه بود و سرفرازی
نماد مهر غیرت بی نیازی
دلش دروازه ای شد سمت غربت
عقاب آسمان ها شد حجازی (رضا علی اکبری)
