براي عزيز عليزاده، و بهانه هايی برای ماندن
به خاطر زوزه ي گلوله هاي سرب سال هاي سرد
نگاه معناداري مي کند مي کند و سرش را پايين مي برد و پکي مي زند و بعد سرش را مي آورد بالا و نگاهي مي کند و دوباره مي برد پايين و همين جور پشت سرهم پک مي زند.
هفده ساله شدم و لابلاي تمام درخت هاي آن وقت ها که دويدم، يادم افتاد جوان شده ام و نيرو دارم و آدمي که جوان بشود ديگر آدم قبلي نيست و بايد جواني بکند. وقتي مي دويدم زمين زير پايم مي لرزيد و تند تند هم مي دويدم و تازه داشتم جوان مي شدم و آدمي که جوان بشود ديگر نمي تواند آرام بنشيند يک جا و ببيند دنيا دست کي مي افتد. جوان بودم و قد بلند هم که بودم.
هفده ساله شد و از همان ابتداي يک روزگي اش مي دانستم هفده ساله مي شود. بزرگتر که شد، بلندتر هم شد. بچگي کرد و گفتم مراقبش باشند و او همين جور بزرگتر شد و هفده ساله که شد به همه چيز سرک کشيد و خواست بفهمد هرچيزي چه چيزي است. بعضي هاشان اين جوري اند و اين بار هم گفتم مراقبش باشند.
هفده زمستان را گذرانده بودم و مي خواستم بدانم دنيا چي به چي است و ديگر مثل قبلن ها دويدن و بازي کردن و درس خواندن و دعوا کردن راضيم نمي کرد و ديدم و شنيدم که مملکت به هم ريخته و همه چي دارد خراب مي شود و يک مردک لعنتي غريبه دستور داده همه را نابود کنند و سربازهاي آن مردک هم همه را داشتند نابود مي کردند. جوان شده بودم و کسي که جوان باشد همه را خواهر برادر خودش مي داند و بدش مي آيد ببيند يک غريبه دارد همه چي را به هم مي ريزد، غيرت نمي گذارد راحت بنشيند، بلندش مي کند مي فرستدش لابلاي آتش و سنگ و شمشير، زخم و درد و ناله برايش بي معنا مي شود و فقط به همان چيزهايي فکر مي کند که آن وقت ها من فکر مي کردم و حالا اصلن نمي خواهم بهشان فکر کنم زيرا نه هفده ساله هستم و نه توان دويدن و راه رفتن دارم و نه همه، خواهر برادرم هستند. هفده ساله بودم و جوان بودم و همين ها. شنيدم جنگ شده. رفتم.
اولين هايي بودم که اسم نوشتم و رفتم و بعد از يک مدتي برگشتم و دوباره رفتم و همين جوري شد که حالا اگر لابلاي اسم هاي آن وقت ها بگردي مي تواني نامم را ببيني. آن جا که رفتم سرباز بودم و مدام اين ور و آن ور مي دويدم و تفنگ مي گرفتم توي دستانم و آدم مي کشتم و آدم کشته ها را که اول بار ديدم حالم به هم خورد و بلند که شدم، آد م هاي کشته ي بيشتري ديدم و دوباره و سه باره و بعد برايم عادي شد و خودم شدم يک آدم جنگ و تفنگ گرفتم دستم و شدم يک جنگنده و آدم کشتن را يادگرفتم.
به همه چيز که سرک کشيد دانست يک چيزهايي بد است و براي خودش يک چيزهايي را خوب کرد و پنداشت رفتن به نبرد و کشتن آدم ها خوب است. پنداشت سزاي آدم کشي، آدم کشي است و کشتن آدمي که کشتن آدمي ديگر را واجب مي داند، واجب است. رفت به نبرد و نبرد برايش دلهره آور بود. ترسيد و گفتم مراقبش باشند و گفتم سزا نيست که درابتداي نادانسته ها و در ميان دلهره ي نبرد، نماند و نبيند.
هميشه از آغاز متنفربوده ام و احساس کرده ام ميانه هاي هر چيزي بهترين آن چيزهستند. نبرد رفتم و هفده که ميانه هاي سن حالايم مي شود، زماني است که هر آدمي دوست دارد به آن وقت ها برسد و جوانگي کند اما من بايد مي کشتم زيرا جنگ که شوخي ندارد. هميشه يکي هست که تو را بکشد زيرا جنگ براي همين درست شده، که يکي، يکي ديگر را بکشد. روزهاي اول را با خواب کشته شدن دوستان و برادرهايم مي گذراندم. شب مي شد و من از رفتن به خواب لعنتي هراس مي کردم زيرا نمي خواستم کشته شدن دوست و عزيز ديگري را ببينم اما سرد بود و خشک بود هوا و من هم هفده سال بيشتر نداشتم و بايد مي خوابيدم و باز هم همان کابوس و خواب هايي که هنوز هم گاه گداري آزارم مي دهند. از همين هنگامه ها بود که دلتنگ شدم ولي کشتن و کشته شدن ديوانه وار مرا به سمت جبهه هاي جلوتر مي کشاند.
کلامش را مي برد و پک عميقي مي زند و دود شيريني را مي جود و آرام، خرده اي بيرون مي ريزد و نگاهي مي کند و دوباره آرام سرش را ميان پاهايش مي گيرد و آرام آرام، سرودي محلي را نجوا مي کند.
ميان آتش و خون نمي دانست چه بايد بکند، زيرا فقط هفده سال داشت و آدمي که با يک حس و شوق به ميان آتش و خون آمده باشد به اين راحتي ها نمي تواند معناي همه چيز را بفهمد و او فرصت برگشت نداشت. به گلوله ها گفتم مراقبش باشند و نادانسته سراغي از او نگيرند زيرا مي بايد مي ماند و مي دانست که در ماندن و رفتن او حکمتي هست.
هميشه چيزهايي هست که آدمي را ميخکوب کند و نگذارد به مکان و لحظه اي فراتر از لحظه اي که هست بيانديشد. بعد از ديدن اين همه صحنه و اتفاق و خاطره و هزار چيز ديگر، حالا راحت تر مي توانم حرف بزنم. هميشه مهره اي هست که آدمي را مات کند. من همان روزهاي اول مات شدم. اين روزهاي اول که مي گويم شايد مربوط به ماه هاي چندم برسد اما براي من که اتفاق هاي زيادي را ديده بودم ولي مات نشده بودم، مرز بين روز و شب هاي آن وقت ها، همان اتفاقي است که ماتم کرد. پس بيراهه نيست که روزها را دو قسمت کنم، قبل از آن اتفاق و بعد از آن اتفاق. حالا خيلي هم درست و حسابي يادم نيست که روز چند شنبه بود و چه هنگامي از زمان، اما آنقدري يادم هست که سر پا بودم و مدام اين ور و آن ور مي دويدم و براي آر پي جي زن ها مهمات مي آوردم. زمان، زماني نبود که بشود با خيال راحت دويد و رفت سر مهمات و سوت زنان آن همه بار را جابجا کرد. سگ مصب هاي لعنتي تا چند ده متري مان رسيده بودند و مدام زوزه ي گلوله ها بود که از چند ميليمتري گوشمان رد مي شد. پشت خاکريز بودم و ما فقط چند نفر بيشتر نبوديم. سه تايي از ما سمت ديگر خاکريز، نزديک برس لعنتي ها، پايين يک خاکريز کوچکتر، پشت يک نفربر درب و داغون کمين نشسته بودند و هي يکي بلند مي شد و گلوله مي زد و دوباره مي نشست تا جواب بگيرد و اين بار يکي ديگر بلند مي شد. اين جور نبود که بتوانند جلو آن همه گلوله هاي بالابلند تانک را بگيرند، نقل معرفت و غيرت بود که ميان تک تک مويرگ هايشان موج مي زد. صدايي روي شانه ام خالي شد. شنيدم که بايد بروم گلوله ي آر پي جي بياورم.
ترس بود يا احتياط بود يا هر چيز ديگري که بتواني فکر بکني، نهيبم زد که نروم اما نمي شد زيرا فرمانده بود و اصلن براي همين ها آمده بودم که ترس نداشتم و من نبايد مي ترسيدم. اين ها با من بود ولي تو هرگز نمي تواني بفهمي چه مي گويم زيرا نه زوزه ي گلوله از کنار گوشت رد شده و نه بوي تند باروت لعنتي همين جوري بي آن که ازت اجازه بگيرد، خزيده باشد توي ريه هايت و تازه اين که هرگز توي هفده سالگي ات فرمانده بهت نگفته لابلاي آن همه آتش بروي گلوله بياوري.
بلند که شد، غمگينانه و وحشت زده نگاهم کرد. انديشه کرد که نميرد و فقط صداي زوزه هاي مزخرف گلوله را بشنود. اصلن براي لحظه اي اندک دلش براي برادرانش تنگ شد و همه ي اين ها را با آن نگاه غمگينانه فرستاد طرف من و سرش را پايين گرفت و حرکت کرد اما باکي نبود زيرا گفته بودم مراقبش باشند، جوري که بتواند بداند هر چيزي چه چيزي است.
بلند شدم و رفتم و همين که آن همه تانک و نيرو را ديدم بيشتر وحشت کردم اما بلند شده بودم و قدم اول را که برداشتم و خواستم از خاکريز پايين بروم تا خودم را به آن سه نفر برسانم، گلوله، تنها يک گلوله بود که طرفم آمد. اگر لحظه اي توي آن همه آتش گرفتار شده باشي مي تواني ترس مرا بفهمي وگرنه اصرار من بيهوده است. شايد خوش شانس بودم که گلوله اي که به سمت قلب من آمده بود، فقط به اندک ميليمترهايي از ساق پايم، درون زمين خوابيد. من از شدت ترس همانند آدم هاي هفده ساله اي که گلوله از کنار ساق پايشان به زمين بخورد، ترسيدم و خودم را خيس کردم. اين همان عرق خجالت بود و من حتي نتوانستم بفهمم که خيس شده ام زيرا کوهي از آتش بود که هجوم آورده بود. من بايد خودم را مي رساندم. چاره اي نبود. خودم را پرت کردم و شهادتين را خواندم و غلت زنان رسانده شدم نزديک برس آن سه نفر. ناگفته دانستند چه مي خواهم زيرا مي شناختنم. يکي شان که شيرازي بود، لبخندکي ميان آن همه بهانه براي گريه کردن و زار زدن و ترس نشانم داد. نتوانستم بفهمم چه بايد بکنم. گلوله ها را که برداشتم، برگشتم که ازش خداحافظي کنم. ترس تمام وجودم را اسير کرده بود. ممکن بود نتوانم خودم را به فرمانده برسانم. گاهي وقت ها ترس از چيزي نمي گذارد به آن چيز فکر کني. همان جور شده بودم. حتي براي لحظه اي هم نتوانستم به نبودنم و نديدن برادران و خواهران و خانواده و حتي به ميز درسي که روزها رويش نشسته بودم، نتوانستم به اين ها فکر کنم. پس برگشتم و نگاه کردم. همان که شيرازي بود، دوباره لبخندي زد و اشاره کرد که بروم، زودتر بروم. مجال تامل نبود. بلند که شدم، صداي ناله ي بالابلندي تمام اندامم را به روي زمين انداخت. برگشتم، شيرازي گلوله اي را که شايد به سمت من آمده بود، به سينه اش نشانده بود. نتوانستم بفهمم چه حسي داشته باشم. کمک کردنم محال بود، کمک نکردنم هم محال تر. چه مي توانستي بکني اگر تو بودي؟ مثل همين حالا هي با کلمه ها بازي مي کردي و مي نوشتي که زير بغلش را مي گرفتي و مثل قهرمان هاي فيلم هاي جنگي به پشت خط مي رسانديش و نجاتش مي دادي؟ نه نمي توانستي و نمي شد و نتوانستم حتي لحظه اي هم به اين فکر بکنم. با احساسي گيج و مبهم خودم را بهش رسانيدم و رفتنا گمان کردم دارم به برادر بزرگترم نزديک مي شوم. ناله ي غمگينانه اي زد و گفت "منو با خودت ببر عقب". چه مي شد کرد؟ نه توان و نه جرات اين کار را داشتم اما مي بايست کمکي کرد. لحظه اي به گلوله ها و لحظه اي به لبخندهاي غمگينانه ي همرزم شيرازي ام فکر کردم اما زمان هميشه مهره اي براي مات کردن ما دارد. همين جوري هم بود و من که خواستم برگردم سمت شيرازي، ناله ي بلند و کشدارش را شنيدم و بعد تکه هاي لخته ي خون سياهش را ديدم و بعد چشم هايش که لابد مثل خودم داشته به برادرهايش توي همان لحظه هايي که از من کمک مي خواسته فکر مي کرده و يا حتي به رنگ روسري يک دختر شيرازي که هنگام آمدنش به جنگ، ديده يا بهش دل بسته بوده مي انديشيده. چه مي دانستم من؟
اين ها نبود توي ذهن مني که فقط هفده سال داشتم. شيرازي به همين راحتي مرد و شهيد شد و من حالا همان چند گلوله ي سبک آر پي جي را هم نمي توانستم با خودم ببرم زيرا مدام به آن همه لبخند غمگينانه فکر مي کردم و انگار نمي توانستم آن همه اتفاق را توي آن لحظه اي که نمي دانستم بايد به صداي وحشتناک پاهاي زبر و خشن تانک هاي لعنتي فکر کنم يا به فرمانده ام که منتظرم بود يا به زوزه هايي که هر لحظه مي توانستند مرا بدرند يا به لبخندهايي که تا ابد توي ذهنم مي ماند فکر کنم، براي خودم هضم کنم؟ ديوانه وار بلند شدم و به سمت بالاي خاکريز دويدم. نزديک برس که شدم، برگشتم تا هجمه ي تانک ها را ببينم و ناگهان گلوله بود که تمام هفده سالگي ام را پاره کرد و مرا به گوشه اي انداخت.
من خودم بودم که لابلاي دست هاي فرمانده برده مي شدم؟ خودم بودم که داشتم توي بچگي هايم هي تند تند مي دويدم و مي خنديدم و گام هايم سريع تر مي شدند؟ نه، نمي توانستم من باشم زيرا فقط هفده سال داشتم و آدمي که هفده ساله باشد نبايد بميرد اما گلوله کار خودش را کرده بود و من صداي شيون لري مادرم را و "کاکا کاکا[1]"ي برادرهايم را مي شنيدم. پدرم را ديدم که "´ببم ´ببم[2]" مي کرد و من توان جواب دادن نداشتم.
گلوله خطا نکرده بود و بي حکمت به درون جوان هفده ساله نرفته بود. در دنياي آفريدن و آفريده ها جاهايي کارهايي مي شود که خود آفريده ها نمي توانند راز آن را بدانند. از همين رو بود که جوان هفده ساله به سردخانه برده شد اما گفته بودم که مراقبش باشند.
داشتم به دوره هاي کودکي و پيش از اين ها مي خزيدم و در تمام اين لحظه ها صداي لبخند همرزم شيرازي ام با من بود. من بودم و همه ي اين ها تا زماني که يک صداي غريبه مرا تکان داد و ناگهان دانستم که هنوز زنده ام. من بطرز شگفت انگيزي زنده بودم و مي دانستم مي توانم برادرهايم و خواهرانم و همه ي چيزهايي را که دوستشان داشتم ببينم. کسي نمي داند چجور شده بوده که من با آن گلوله ي وحشي هنوز زنده مانده ام. پزشکي که آن جا بوده جاي بريدگي در قسمت بالاي ران من ديده بوده و بعد درست پشت من در همان قسمت همان بريدگي را مي بيند و مي فهمد آن گلوله ي وحشي مسير بدن مرا دريده بوده. بعد هم لابد شوکي چيزي به من وارد کرده اند و من بطرز شگفت آوري زنده شده ام.
دودها، آرام و کشدار همه جاي اتاق را پر کرده اند. مرد دست بر زانو مي گذارد و لبخندي مي زند و بلند مي شود. به طرف بالکن مي رود، سيگاري آتش مي زند و به جايي نامعلوم و دور زل مي زند. بعد برمي گردد و ته مانده هاي بساطش را جمع مي کند و درون سوراخي پنهان مي کند.
حالا خيلي از آن وقت ها مي گذرد ولي يک چيزهايي هميشه با من بوده اند. اين همه سال و ماه آمده و رفته و من تنها به خودم و زنم و همين يکي دو تا بچه ام پنااه مي برم و گاه گداري به همين دود لعنتي. حالا ديگر مثل گذشته ها که هفده ساله بودم، توان دويدن ندارم، کمرم گاه گداري درد مي گيرد، خوابم نامنظم است، اشتهايم مثل قديم ترها نيست، دندان هايم هي يکي يکي کي پوسند، موهايم با زور رنگ هاي هندي سياه مانده اند و البته هيچ کس نمي داند چند سالم است.
زندگي بعد از اين همه آفريدن، خاطره هاي زيادي دارد اما جوان هفده ساله اي که تند مي دويد و حالا فقط خاطره هاي دويدن را با پک هاي عميقش بياد مي آورد، تنها او مي داند که جوان شيرازي چرا مي خنديد و چرا بعد از آن همه سال و ماه، هنوز نتوانسته ناله ي خنده ي غمگينانه ي شيرازي را فراموش کند. گلوله ها مدام زوزه مي کشند و از کنار جواني که حالا مرد شده، مي گذرند اما باکي نيست، گفته ام مراقبش باشند.
ادمی مثل من که یک دوست وحشتناکی به نام کرگدن دارد و هر روز تمایل دارد با جملات دیوانه کننده ی او از کافی نت خارج بشود ولی با این اینترنت سگی مملکت قشنگ ما نمی تواند و این وبلاگ لعنتی اش هیچ وقت باز نمی شود باید بقول پدرم چه خلی بر سرش بریزد؟ چه می توانم بکنم بجز همین جایی که مال حودم است و الکی از هر کسی این جا نمی نویسم اما ین کرگدن آن قدر بزرگ و عزیز و دوست داشتنی و باسواد و خوب هست که من را مجبور کند نامش را بیاورم و از اینکه نمی توانم به وبلاگش بروم و مجبورم فقط از توی کامنت ها متنش را بخوانم و این آدم چقدر بزرگ می نویسد و اصلن بروید بخوانید ببینید چه می گویم و چه می شنوید و بخدا قسم الکی تعریف نمی کنم و این کرگدن یکی از آنهایی است که باید زیاد باشند و ولی نیستند و آدمی مثل من فقط می فهمد این ادم چقدر بزرگ است... ولی حیف که ین اینترنت که مثل بقیه ی چیزهای این مملکت به قول پدرم تا قیوم قیومت هیچ گهی نمیشه- این هم هیچ گهی نمیشه...
کرگدن عزیز! می فهمی؟
شب بود. آخر های شب. به سعید گفتم نوعی از عنکبوت ها وقتی سکس می کنن، ماده نر رو می خوره .سعید گفت : وای !... گفتم بالای پست ، این را هم بنویسم ؟ گفت : نه ، ننویس ...تا خودشان بفهمند... نوشتمش؛ هم مینی مال را و هم گفته های سعید را...
به سعید سلیمانی ؛ و شیری که هر شب توی اتاق کوچکش ، دارد جیغ می کشد.
در اوج
عنکبوته نالید: این همه سال صبر کردی ( و در دل به لذتی که به دست می آورد اندیشید ) ...این سال های باقیمانده را هم ...
عنکبوت اندیشید : و این خودخواهی محض است ... که این چند سال...باید امشب...
عنکبوته نالید : این همه سال، تمام تارها را به نیتی برای تو بافته ام...( و در دل به لذتی ...) این سال های دیگر را هم...
عنکبوت اندیشید : و من هم همین امشب ... آه ! همین امشب ...تا بگویم دوستت ...
عنکبوته خواست زل بزند توی چشم های عنکبوت ؛ که بر پشت عنکبوته... نتوانست ...و حجم داغ لیزی را درون خودش حس کرد. برگشت طرف عنکبوت تا... و از لذت و درد گریست : آه زیبای همه عمر !...
□
عنکبوت توی بهشت بود . پژواک آمد : زیبای همه عمر....
بله مي دانم هنوز مقاله ام چاپ نشده و دارم توي دفترم همين جوري كتاب ترجمه مي كنم و هنوز هم البته به فكر اجمع آوري چند تا از اين صفرهاي لعنتي ام خب!
با اين حقوق ماهي ۷۰۰ يا ۸۰۰ تومني كه نميشه زندگي كرد... درسته؟ خيلي خب ديگه!
من هستم و همسرم و یک خانه ای که شب و روز در آن حرف می زنیم و زندگی می کنیم و یک دفتر ساده در مرکز شهر و چند تا از این مراجعانی که زندگی من با آن ها می گذرد...
من هستم و ادبیاتی که حالا بعد از ۸ ماه زندگی مشترک حتی یک کتاب داستان ساده اش را نتوانسته ام بخوانم و البته هنوز هم می نویسم و ولی بطرز غم انگیزی تمام اندیشه هایم نگرانی درباره ی همین صفرهای لعنتی است و تازه دارم می فهمم که بدبخت هایی مثل مارکز که فقط می نوشته اند چه بلایی برسرشان می آمده... من هم عاشق نوشتنم ولی هنوز یک آزمون سگی دکترا مانده است و کتاب هایی که نخوانده امشان و نگرانی در باره ی همین صفرهای لعنتی...
چی بنویسم آخه؟
دارم یه مقاله در مورد این مهران مدیری بنویسم
همه چی گه رون شده خب!

حالا که حالا هست...!
حالا ديگر همه تان خيالتان راحت باشد که پايان نامه ي من تمام شد و مجبور نيستيد از اين تاريخ به بعد در مورد آن چيزي اين جا بخوانيد. 14 بهمن همين سال لعنتي که همه دارند مي ميرند، با شکوه بسيار زيادي تمام شد و من توانستم 19.5 بگيرم و درجه ي عالي بگيرم و قرار شد پايان نامه بصورت يک مقاله ي خوب درآيد و قرار است که خلاصه ي مقاله ي من توي يک کتاب محشر در زمينه ي خانواده درماني توي نمايشگاه کتاب همين سال لعنتي بيرون بيايد. خوب بهتر از اين نمي شود... حالا همين جوري دارد هي ارزش ريالي من بيشتر مي شود...
حالا که اين جا نشسته ام، مردي ام که پول دارد، که بدهکاراست، که طلب کاراست، که قرض مي دهد، که نذري مي دهد، که قسط آب و برق و تلفن و گاز و موبايل مي دهد، که بدهي عروسي اش را مي دهد، که قهر مي کند، که داد مي زند، که دستور مي دهد، که ظرف مي شويد، که هر روز مراجع مي بيند، که کتاب هم مي خواند، که نوشتن هم مي کند، که تلفن هم مي زند، که قرار مي گذارد، که دير مي کند، که زود مي کند، که از پايان نامه دفاع مي کند، که آقاي فلاني شده ام، که "آقا بفرماييد بالا بشينيد" شده ام، که "هرچي آقا بگه" شده ام، که "خوش به حالت شوهرت برات طلا مي خره" شده ام، که "من يه مشکلي دارم، کمکم کنين" شده ام، که همه ي اين ها شده ام، که بزرگ شده ام، که مرد، که مرد، که مرد، که مرد شده ام، که مرد شده ام...
حالا که اين جا نشسته ام، زندگي دارد جور ديگري مي رقصد. ديگر اخبار فلسطين و نوار غزه و درگيري شورشي هاي باسک و ببرهاي تاميل و مستند 22 بهمن و اخبار بيست و سي و سريال هاي مزخرف و انالالله و انا اليه راجعون و دوربين خبرساز و روزنامه هاي مزخرف و گه صبح و ظهر و دم پسين و اصلن خود خود پسين و کي برف بياد، کي نياد و راهپيمايي باشکوه آحاد ملت و محسن نامجو و "عشق هاي پانزده سانتي" و انتخاب سرمربي خارجي تيم ملي و هزار چيز مزخرف و گه عوضي ديگر برايم مثل قبلن تر ها مهم نيست.
حالا احساس مي کنم چقدر زود دارم پير مي شوم، حالا هر که مي رسد مي پرسد "کي بابا مي شي؟" حالا هر جا که با خانم برويم، جوري نگاه مي کنند که بيا و ببين، حالا از اداره که به خانه زنگ بزنم و خانم دير گوشي را بردارد نگران مي شوم و مرخصي ساعتي مي گيرم، حالا نگاه مي کنم ببينم کجا بيشتر مي چربد، حالا کتاب پشت کتاب و مقاله پشت مقاله ترجمه مي کنم و مي نويسم، حالا اصلن وقت نمي کنم که بنويسم، حالا وقتي از توي خيابان ها مي گذرم کمتر از قبلن ها به افراد روبرويي زل مي زنم، حالا فقط يا سراغ سوپر مارکت هاي بزرگ مي روم يا فروشگاه هاي گرانقيمت پوشاک يا طلا فروشي و يا ادارت کل استان و يا مثلن استانداري و فرمانداري و دانشگاه هاي دولتي و پيام نور و امام حسين و حوزه ي علميه و البته که دفتر کار خودم.
حالا که حالا هست، قبلن که قبلن بود، نيست. حالا، حالا هست و من دارم تغيير مي کنم. مي فهمي؟
من بیشتر از این ها نمی توانم بنویسم و دلم برای یزد تنگ شده زیرا من یزد را خیلی دوست تر از تهران دارم و ولم می خواهد از پایان نامه که دفاع کردم بروم روی یک از خانه های آجری یزد رو به آیمان و خورشید لعنتی آن جا بخوابم و با خانمم در مورد اس ام اس هایی که به به دستم رسیده حرف بزنم و بعد هم یک چایی داغ بخورم و دلم بکشد که یک سیگاری بکشم و بعد هم رو به خورشید لعنتی یزد دراز بکشم. همین.
و استاد من می خواهد کاری کنم که کارستان باشد و ولی من دیگر آدم قدیم نیستم و دارم به این زندگی قشنگ بد جوری عادت می کنم.
و وفتی کامنت هایتان را می بینم هوایی می شوم و ولی من دیگر آدم قدیم نیستم
و این رسول کامرانی هم داستان خودش را دارد. یکی بود و یکی نبود اما این رسول کامرانی و امین زنگنا در اهواز بودند و من بودم و اهواز هم که همیشه بوده. من رسول را دیدم و رسول هم امین را دید و آن ها دوست شدند و شعر گفتند و من هم دوست شدم و شعرهایشان را خواندم. و این جوری شد که من آمدم تهران و رسول که بچخ ی شمال است حالا نمی دانم کدام جا وجود دارد زیرا رسول اساسا آدم تنوع طلبی بود و امین هم که هیچ کس نمی داند کجاست اما ایت رسول حالا آمده برای من کامنتهای برانگیزنده ی دعوایی می دهد .و ادم هم که چغندر نیست ادم هست...
می خواهم از کارم بنویسم و از این نوشته ی سعید بی نیاز که یا نمی نویسد و یا اگر می نویسد خیلی خوب می نویسد و دل مرا می برد تا زمستان ۸۱ که من بودم و سعید بی نیاز و ارامگاه شاملو و گلشیری و این ها را تا به حال به کدامتان گفته ام؟
دلم می خواهد برای دوقلوهای دره شیری بنویسم و برای فرزند ناخلف خورشید و برای ممد الیاس و برای تمامتان می خواهم بنویسم ولی نمی شود...
نمی شود نوشت و نمی شود هم ننوشت.
این ها را همین جوری نوشتم که بدانید زنده ام...
